منوچهر خان حكيم

12

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

رسانى و وزير اعظم را كه ارسطو نام است ، او را دزديده از براى من آورى كه تا به جايزهء اين خدمت ، تو را در تركستان سرافراز گردانم . پس ، ليث حرامزاده زمين خدمت بوسيده متوجّه خانهء خود شد ، آنچه لازمهء عيارى بود برداشته ، متوجّه اردوى اسكندر شد . همه‌جا مىرفت تا به درگاه اسكندر رسيد و مشعل‌هاى زرّين و سيمين ديد كه در آن بارگاه روشن بود و عيّاران نيكو شمايل را ديد كه قنطورهاى « 1 » مخمل و زربفت پوشيده بودند و كلاه‌هاى پوست كبود بخارايى بر سر ، و شدّه‌هاى « 2 » تمام زر بر دور سر پيچيده و خنجرهاى دسته مرصّع بر كمر زده و زنگ‌هاى زرين بر روى ران افكنده و هركدام عنان مركب آقاى خودشان را گرفته و ايستاده‌اند . ليث عيّار ، حيران جاه و جبروت اسكندر شد و خود را در ميان پياده‌ها گنجانيد و نظر به درون بارگاه كرد . اسكندر را ديد كه تاج شاهى در سر ، و چهار قب شاهى در كمر كرده و بر بالاى تخت دوازده پايهء مرصّع قرار داشت و گردان بر يمين و يسار او ، همه بر فراز تخت نشسته‌اند ؛ و در پيش تخت ، صندلى آصفى را نهاده‌اند . يعنى تخت ارسطو را ، و حكيم زمان بر سر آن قرار گرفته . ليث ، متحيّر آن آراستگى گرديده ، اينقدر صبر كرد كه دانگى « 3 » از شب گذشت و سالاران يك‌يك و دودو از خدمت اسكندر مرخّص شده از بارگاه بيرون آمدند و سوار شده به آرامگاه خود مىرفتند تا كه نوبت به حكيم زمان ، ارسطو رسيد و از روى صندلى به زير آمده و از بارگاه بيرون آمده سوار شد و چند نفر از حكيمان درپى او سوار شدند ، مشعلچيان ، مشعل‌هاى طلا و نقره بر دوش گرفته ، پيشاپيش مىرفتند . امّا ليث حرامزاده اينقدر تأمل كرده ، سر در دنبال اينها نهاده ، مىرفت . همين‌كه ارسطو به در بارگاه خود رسيد و از مركب پياده شد و شاگردان را مرخّص كرد و خود داخل بارگاه شد و بر بالاى تخت استراحت خوابيد ، ليث حرامزاده چندان صبر كرد كه كشيكچيان آرام گرفتند ، آنگه دامن خيمه را چاك زده ، داخل بارگاه شد . نخست دو مثقال داروى بيهوشى در دماغ آن پير فرخنده ضمير زده ، دست و گردن او را بسته ، در پردهء گليم پيچيده ، بر دوش كشيد و از همان راهى كه آمده بود عبور نموده متوجّه خدمت والى تركستان شد ، و على الصباح به

--> ( 1 ) . قنطور : كمربند مخصوص عياران . ( 2 ) . شدّه : پارچه‌هاى گوهردوز . ( 3 ) . دانگى : يك‌ششم .